سلامی دوباره

جراتش نیست ولی....اجازه که چه عرض کنم.

کادو

سلام....دنبال اروزهامم..تو خیالم و غریبه میدونم کجایی ولی..اره جان خودت کادو عالی هست برام میگیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حسرت یا غبطه

پرسه زدن تو خیابون و دنبال یه غریبه گشتن؟!!!!!فکر ادمو مشغول میکنه نمیکنه؟۱

دوس داشتم باشم ولی نشد...وحالا در حسرتم یا غبطه؟نمیدونم...

دلم واسه اون روزها پر میکشه...درس.دانشگاه.دانشکده..خوابگاه بچه ها هم اتاقی ها هم کلاسی ها..وای خدای من..چه روزایی بود...وحالا در حسرت گذشته..حسرت روزهای گذشته...روزهای کودکی..اینارو نمیگم که مثلا الان حالم خوش نیست...نه ..ولی الان میخوام یه چیزایی رو داشته باشم..یه چیزایی رو به دست بیارم انجام بدم ولی فرصتش.موقعیتش نیست....میخوام داشته باشم..تشنه شونم..واقعا تشنشونم....تشنه داشتنشون......کاش بشه...این روزها بیشتر روز رو تنهام...و وقت میگذرونم....و فکر میکنم...به روزهایی که میتونستم ولی نکردم..والان شاید بتونم یکمیشو جبران کنم فقط یکمیشو...و اینه میگن قدر داشته هارو ندونستن و حسرت خوردن.....

باید شروع کنم...میتونستم یه نابغه بشم یا یه نویسنده مشهور..یا یه....

...برای تو

غریبه اشنا ..دوستانم سلام..دلتنگم دلتنگتون دلتنگ خوندن نوشتن بودن...موندن....حرفی که زدی بدجور مشغول کرده فکرمو

بعد مدتی؟!

سلااااااااام خوبین خوشین سلامتین من نیستم راحتین اره...راحتین از چرند خونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چطوری غریبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو هم اواره شدی؟

رفتم...

دلم تنگ میشود ..تنگ تنگ تنگ....شاید روزی شاعتی دقیقه ای بتوان برگشت...شاید..مواظب خودت باش...غریبه ها

برای غریبه

سرم سنگینی حرفی را دارد

که توان گفتنم نیست

زبانم دنبال فرصتی

و چشمم

دنبال محرم رازی می گردد

بی تاب دیدنت هستم!

 

غریبه

خوب خوب

گـــــــران نباش،
حــــال مـــن خـــــــوب اســت بــزرگ شـــده ام …
دیگر آنقـــدر کــوچک نیستـم که در دلــــتنگی هـــایم گم شــــوم
آمـوختــه ام، که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش ” زندگیست ”
آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ” نبــودنـت ” تنگ نشــــود…
راســــــتی، بهتــــــــــر از قبل دروغ می گویــــم…
” حــــال مـــن خـــــــوب اســت ” … خــــــوبِ خــــوب

 

ممنونم سحر عزیز

درد

درد

 

             درد

 

                            درد

 

                                                  درد

وگاهی...

خوبم خیلی خوبم خیلی خیلی خوبم....از اینکه خالقم منو انتخاب کرده خوبم عالی ام....شادم خوشحالم...ولی درد میچشم....درد را بو میکشم....با تمام استخوانهایم این روز لحظه لحظه اش را درد بودم.....درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد وآنگاه...سوختم ....وخاکستر شدم.....

 

گاهی چنان دلتنگم و دلگیرم و غمگینم و بی تابم
گه خود را عنکبوتی می یابم
در کار تنیدن تابوت مشبک تقدیر خویشتن

وگاهي انقد دلگير که انگار تمام دنيا برسرم ويران شده است

وانوقت دوس دارم پرواز کنم.....دورشوم انقدر دور که هيچ موجودي به نام ادم سرراهم ..وجلوي ديگانم قرار نگيرد

 

وگاهي دوست دارم کبوتر بودم که تنها ترسش صيد شدن بود

وگاهي کودکي که هيچ وقت بزرگ نميشدتنها دلخوشي اش عروسکي بود که هميشه همراهش...وتنها غمش پاره شدن لباسش

 

وگاهی بدم امد از هرچه دوس داشتن و دل دادن و دل بردن.....که قرار است روزی پسش بگیری.

 

وگاهی فکر میکنی همه اینها خوابی است بدون بیداری؟!

 

 

پس حرمت دلت نگه دار....